آترینآترین، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

آترین کوچولو

دومین یلدا سال92

  امسال یلدا خونه  بابا ی اینا بودیم دایی حسن و زن دایی هم بودن،یه لباس بافتنی هم مامان امسال برات بافته بودم که تقریبا آخرین کارهاش همون روز تمام شد و تنت کردم     آخمشو برم، جیگر مامان       اینم عکس دسته جمعی: ...
9 دی 1392

تولد یکسالگی

تولدت مبارک عزیز دل مامان و بابا   تولدت عزیزم با تم زنبوری بود :    اینم کیک زنبوریت جیگر مامان:     این لباسی که تنته جیگرم،  مال تولد یکسالگی مامان است اینم  مامان با همین لباس:     اون شب همش غر میزدی آخه درست وحسابی نخوابیده بودی، همش پفک میخواستی:           و در نهایت اینم  لب و لوچه پفکی آترین خانم:                اینم  خانواده 3 نفریمون مامانی: &nb...
30 آبان 1392

مسافرت شمال ومشهد شهریور 92

صبح راهی شدیم ،راه زیادی در پیش داشتیم تو این ماشین(sonata) یه بدی ای که داره خوابت نمیبره آخه صدای ماشین زیا تونمیاد ،اما تو پژوه زودی میخوابی خوبه آخه مسافت طولانی بود و حوصله ات سرمیرفت ،انقدر وولخورده بودی دستای مامانی درد گرفته بود جیگرکم،خلاصه رسیدیم گرگان و متاسفانه میخواستیم بریم خانه معلمش که نشد آخه خیلی جای باحالی قرار گرفته اول جاده ناهارخوران،پر بود ،اومدیم بالا یکی از کلبه های ناهار خوران رو گرفتیم توی جنگل بود خیلی جاش باحال بود ،مخصوصا  شبش،هنوز  نمیتونی راه بری و یهکو میبینی چهار دست و پا داری میری یکم تو مسافرت سخته ،چون همه جا مثل خونه آدم  نیست که !؟ دستای کوچولوتو اینطرف اونطرف میزنی ودهانت هم میکنی خدا ن...
29 شهريور 1392

9 ماهگی

الان دیگه تو رو رواک میشنی و برای خودت ویراژ میدی     اما عروسی سعی پسر عمه بابایی هم بود اینم عروسک   کوچولوی ما ،راستی این لباست رو مامان وبابا بزرگت به مناسبت دندونی برات آورده بودن     اینم یه هفته بعدش عروسی یکی دیگه از فامیلهای بابا اینجا هم در حال رفتن وبغل بابایی(این لباست هم هدیه مامانی وباباییه)دندون موشیات رو برمممممم   ...
27 شهريور 1392

جشن دندونی

هفته قبل از ماه رمضان بود که دندونات جوانه زد ،میخواستم برات جشن دندونی بگیر ،آخه بخاطر اتفاقات بدی که اون اوایل افتاد هیچ جشنی برات نتونستیم بگیریم  عزیزم،جشنت به بعد از ماه رمضون افتاد،جشن تقریبا دوستانه اینم عکساششش     این عکسا رو هم خودم ازت  گرفت اما کلی انرژی  گذاشتم،ولی خوب عکسای خوبی شد     رفتی سراغ پفه فیلها،اما همین گذاشتی تو دهنت بدت اومد     اینم میز شام که شب قبلش مشغول آماده سازی مواد بودم،آش دندونی رو هم که زحمتش رو  مامانی کشیده بود(دستش در...
17 شهريور 1392